برچسب:
نویسنده: حمید عباسیان
برچسب:
نویسنده: حمید عباسیان
برچسب:
نویسنده: حمید عباسیان
برچسب:
نویسنده: حمید عباسیان
برچسب:
نویسنده: حمید عباسیان
برچسب:
نویسنده: حمید عباسیان
برچسب:
نویسنده: حمید عباسیان
برچسب:
نویسنده: حمید عباسیان
برچسب:
نویسنده: حمید عباسیان
برچسب:
نویسنده: حمید عباسیان
برچسب:
نویسنده: حمید عباسیان
روی لباس رئیس پاسگاه همیشه لکه های عرق خشک شده بود مثل نقشۀ جغرافی روی دیوار کلاس پنجم که نم زده بود و روی دریای خزرش نمِ کاهگل یک ابر قهوهای درست کرده بود. بچهها را در سرازیری تپه پشت مدرسه نشاندند مرتب توی صف. ما کلاس اولیها جلوی همه نشستم روی خاک. خوب میتوانستم از نزدیک همه چیز را ببینم.آقای مْدْیر، یک پاکت مقوایی از کیفش در آورد و از توی آن چیزی در آورد مثل یک
برچسب:
نویسنده: حمید عباسیان
تا سی و هفت نوروز پس از آن اسفند سیاه، آنقدر این حماسه را مشق کردهام که دیگر یقینم شده وقتی همه از نیزار برگشتند من با عقل سرخ ماندهام تا امروز که آخرین سیزدهبدر قرن چهارده خورشیدی است. توس مانند تمام شهرهای بزرگ جهان در قرنطینۀ یک ویروس انسانکُش است. نمیتوانم بروم ماهی سرخ و سبزۀ نوروزی را به آبهای روان بسپارم. میرویم پشت بام هفت طبقۀ منزل دایی. توس آرام و استوار خوابیده: «شهر خاموش من آن روح بهارانت کو؟ شو وشیدایی انبوه هزارانت کو؟»
حماسۀ نیزار را برای دایی میگویم:
برچسب:
نویسنده: حمید عباسیان
برچسب:
نویسنده: حمید عباسیان