بعد نماز زن عمو دست محمد را گرفت و من و فریدون هم دنبالش توی تاریکی میدویدیم تا رسیدیم به جلوِ بهداری. توی میدان روی زمین پلاس و زیلو و خرجَواله پهن کرده بودندو مردم نشسته بودند رو به دیوار خانۀ «محمدحسن هاجرجان». پارچۀ سفیدی زده بودند به دیوار؛ همه رو به پارچۀ سفید نشسته بودند. مردها یک طرف و زنها یک طرف. پشت سر جمعیت، میز بهداری بود و رویش یک سفرۀ سفید. روی میز یک
کاروند پارسی...ما را در سایت کاروند پارسی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 123